تبلیغات
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
عشق و عاشقی همش درغه

دادا نمیدونم چی بگم

مبارک باشه . ایشالاه خوشبخت شی گلم

ولی تا نمیدونی چیزی نگو





نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و یکم شهریورماه سال 1389 توسط الی

مرا ببخش که جز دل پریشانی چیزی برایت نداشتم / مرا ببخش که حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهی گفتمش که دیر بود / مرا ببخش که یادم این گونه آزارت می دهد / من از خود گذشته ام

مرا ببخش که همیشه می گویم دوستت دارم / مرا ببخش اگر می بینم که نیستی و باز هم از آن چه نباید ، می گویم / مرا ببخش اگر دل داده گی ات را برای خود می خواهم / من مرده گی می کنم

مرا ببخش که دل تنگ ات هستم / مرا ببخش که سخن از دل می گویم / مرا ببخش که به وجود کس دیگر حسودی می کنم / مرا ببخش نمی توانم ز یاد ببرمت / من آدمیزاد گونه زیست نمی کنم
مرا ببخش که می گویم می خواهم باشی / مرا ببخش که می خندم وقتی هستی / مرا ببخش اگر وقت بودنت چیزی جز دل داده گی نمی گویم / مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم / من یک دیوانه ام

مرا ببخش که برایت نگرانم / مرا ببخش که وقت پریشانی ات از خود بیخود می شوم / مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر می گیرم / من آن یار بی غم نیستم

مرا ببخش / خواهش ام زیاد ست و وقت َت اندک / ببخش و ……….. ( نمی دانم می پذیری یا …؟)

 

داداشی اگه دعوام نمیتونی اینو واسه تو گذاشتم دادا مجید

راستی دادا خطم عوض شده خواستی بگو شمارمو بهت بدم





نوشته شده در تاریخ سه شنبه شانزدهم شهریورماه سال 1389 توسط الی

امروز تولد یکی از دوستای گلمه

هادی جونم تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک . بیا شمع هارو فوت کن که صد سال زنده باشی....





نوشته شده در تاریخ دوشنبه پانزدهم شهریورماه سال 1389 توسط الی

كاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم كرد
كاش می شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش می شد در سكوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشید
كاش می شد مثل یك حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
كاش می شد چا در شب را كشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید

خوبه همه اینجور داداشی داشته باشن

در ضمن داداشی من از خودم شک نیستم هرکی هرچی دوست داره بگه تو هم هرجوری دوست داری فکر کن

دیگه هیچی واسم مهم نیست هیچی

من تموم شدم الیت مرد

از همه ی آدما خستم از این زندگی از همه چی





نوشته شده در تاریخ یکشنبه دهم مردادماه سال 1389 توسط الی

بهم گفتی خداحافظ، تو رو دیگه نمیخوامت، بهت قول میدم آسمون، دیگه هیچ وقت نمی خوامت
بهم گفتی تواینروزا, ازت من می گذرم آسون، ببین ذرات عشقم رو، همه حل شد توی بارون
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود

سرشب که تو می رفتی چشام پرمی شد از
غصه، ولی حالا دیگه نیستی, اینو از من کنه قصه
ببین قهرطبیعت رو، تو میخواستی, منوخم کرد
عزیزدل بگو با من، دلت رو کی پر از غم کرد

خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود

دیگه عشقو نمی فهمم ، دیگه خون, تو رگام خشکید، بگو چشمای غمگینت، چرا,ازعشقه من ترسید
خداحافظ عزیزه دل، برو دل کندن آسونه، دله خوش باورو تنهام، از ین بازی دلش خونه

خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود



داداش دلم برات تنگه چه کنم که دستم زیر سنگه

دادا برات توضیح میدم بی معرفتیامو باهام قهر نکن





نوشته شده در تاریخ یکشنبه سیزدهم تیرماه سال 1389 توسط الی

یک پنجره برای دیدن

 

یک پنجره برای شنیدن

 

یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی

 

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

 

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

 

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

 

از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم

 

سرشار می کند.

 

و می شود از آنجا

 

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

 

یک پنجره برای من کافیست.

 

من  از دیار عروسک ها می آیم

 

از زیر سایه های درختان کاغذی

 

در باغ یک کتاب مصور

 

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

 

در کوچه های خاکی معصومیت

 

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

 

در پشت میزهای مدرسۀ مسلول

 

از لحظه ای که بچه ها توانستند

 

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

 

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

 

و مغز من هنوز

 

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

 

در دفتری به سنجاقی

 

مصلوب کرده بودند.

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 

و در تمام شهر

 

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

 

وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا

 

با دستمال تیرۀ قانون می بستند

 

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

 

فواره های خون به بیرون می پاشید

 

وقتی که زندگی من دیگر

 

چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

 

دریافتم، باید. باید. باید.

 

دیوانه وار دوست بدارم.

 

یک پنجره برای من کافی است.

 

یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت

 

اکنون نهال گردو

 

آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند

از آینه بپرس

 نام نجات دهنده ات را

 آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

 تنهاتر از تو نیست؟

 پیغمبران، رسالت ویرانی را

 با خود به قرن ما آوردند

 این انفجارهای پیاپی،

 و ابرهای مسموم،

 آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

 ای دوست، ای برادر، ای همخون

 وقتی به ماه رسیدی

 تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 همیشه خواب ها

 از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

 من شبدر چهار پری را می بویم

 که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است

 آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

 آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

 تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند

 سلام بگویم؟

 حس می کنم که وقت گذشته است

 حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است

 حس می کنم که میز فاصلۀ کاذبی است در میان

 گیسوان من و دست های این غریبۀ غمگین

 حرف به من بزن

 آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

 جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 حرفی به من بزن

 من در پناه پنجره ام

 با آفتاب رابطه دارم





نوشته شده در تاریخ شنبه دوازدهم تیرماه سال 1389 توسط الی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

آمار سایت


Blog Skin