مرا ببخش که جز دل پریشانی چیزی برایت نداشتم / مرا ببخش که حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهی گفتمش که دیر بود / مرا ببخش که یادم این گونه آزارت می دهد / من از خود گذشته ام
مرا ببخش که همیشه می گویم دوستت دارم / مرا ببخش اگر می بینم که نیستی و باز هم از آن چه نباید ، می گویم / مرا ببخش اگر دل داده گی ات را برای خود می خواهم / من مرده گی می کنم
مرا ببخش که دل تنگ ات هستم / مرا ببخش که سخن از دل می گویم / مرا ببخش که به وجود کس دیگر حسودی می کنم / مرا ببخش نمی توانم ز یاد ببرمت / من آدمیزاد گونه زیست نمی کنم
مرا ببخش که می گویم می خواهم باشی / مرا ببخش که می خندم وقتی هستی / مرا ببخش اگر وقت بودنت چیزی جز دل داده گی نمی گویم / مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم / من یک دیوانه ام
مرا ببخش که برایت نگرانم / مرا ببخش که وقت پریشانی ات از خود بیخود می شوم / مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر می گیرم / من آن یار بی غم نیستم
مرا ببخش / خواهش ام زیاد ست و وقت َت اندک / ببخش و ……….. ( نمی دانم می پذیری یا …؟)
داداشی اگه دعوام نمیتونی اینو واسه تو گذاشتم دادا مجید
راستی دادا خطم عوض شده خواستی بگو شمارمو بهت بدم
امروز تولد یکی از دوستای گلمه
هادی جونم تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک . بیا شمع هارو فوت کن که صد سال زنده باشی....



























كاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم كرد
كاش می شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش می شد در سكوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشید
كاش می شد مثل یك حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
كاش می شد چا در شب را كشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید
خوبه همه اینجور داداشی داشته باشن
در ضمن داداشی من از خودم شک نیستم هرکی هرچی دوست داره بگه تو هم هرجوری دوست داری فکر کن
دیگه هیچی واسم مهم نیست هیچی
من تموم شدم الیت مرد
از همه ی آدما خستم از این زندگی از همه چی
بهم گفتی خداحافظ، تو رو دیگه نمیخوامت، بهت قول میدم آسمون، دیگه هیچ وقت نمی خوامت
بهم گفتی تواینروزا, ازت من می گذرم آسون، ببین ذرات عشقم رو، همه حل شد توی بارون
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
سرشب که تو می رفتی چشام پرمی شد از
غصه، ولی حالا دیگه نیستی, اینو از من کنه قصه
ببین قهرطبیعت رو، تو میخواستی, منوخم کرد
عزیزدل بگو با من، دلت رو کی پر از غم کرد
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
دیگه عشقو نمی فهمم ، دیگه خون, تو رگام خشکید، بگو چشمای غمگینت، چرا,ازعشقه من ترسید
خداحافظ عزیزه دل، برو دل کندن آسونه، دله خوش باورو تنهام، از ین بازی دلش خونه
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
خدا حافظ چه آسون بود، چشات امشب چه اروم بود
ولی انگار که عشقه من مثل جغد روی بوم بود
داداش دلم برات تنگه چه کنم که دستم زیر سنگه
دادا برات توضیح میدم بی معرفتیامو باهام قهر نکن
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسۀ مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید. باید. باید.
دیوانه وار دوست بدارم.
یک پنجره برای من کافی است.
یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند
از آینه بپرس
تبلیغات



